خرید بک لینک
دست هایم رابرای تمام آرزوهایمبسوی تو دراز کردماما گویا من خواب بودم،و تو یک رویا...دست هایم را می خواستم با تو یکی کنمبه سوی من اماتنها انگشت اشاره ی تو بودو یک تهدید:اگر دستهایت را بگیرم،می سوزی!نمی دانستی که سالهاستدر مردمک چشمانتخاکستر شده ام. + نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲ساعت 15:11&nbsp توسط نسرین  | 

برچسب: نویسنده: غزل میرزاده تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 0:30

صفحه بندی